الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

467

الغدير ( فارسى )

و خاشاك روفته شده بود ، نماز ظهر را خواند ، سپس دست على را گرفت و خطاب به مردم فرمود : آيا مىدانيد كه من به هرمؤمن از خودش سزاوارترم ؟ گفتند : آرى . بعد دست على را گرفت و فرمود : بار خدايا هركس كه من مولاى اويم ، على مولاى اوست . بارخدايا دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار . پس از اين جريان عمر آن جناب را ملاقات كرد و گفت : گوارا باد ترا اى پسر ابو طالب ، صبح را به شام آوردى در حالى كه مولاى من و مولاى هرمرد و زن باايمان هستى . 2 - امام و پيشواى حنبليان ، احمد بن حنبل ( م 241 ) از عفّان ، از حمّاد بن سلمه ، از علىّ بن زيد ، از عدىّ بن ثابت ، از براء بن عازب روايت كرده كه گفت : ما با رسول خدا بوديم . . . تا پايان روايتى كه به لفظ مذكور از طريق ابن ابى شيبه ذكر شد « 1 » ، با اين فرق كه در روايت مزبور در آغاز اعلام ولايت كلمهء « اللهم » ذكر نشده است . 3 - حافظ ابو العباس شيبانى نسوى ( م 303 ) گويد : حديث كرد ما را هدبه ، از حماد بن سلمه ، از زيد ، و نيز ابو هارون از عدىّ بن ثابت ، از براء كه گفت : با رسول خدا در سفر حجة الوداع بوديم و چون به غدير خم آمديم ، زير دو درخت براى رسول خدا روفته گشت و بانگ نماز جماعت بلند شد و رسول خدا على را طلبيد و دستش را گرفت و او را در طرف راست خود به پا داشت ، سپس فرمود : آيا من به هرفردى از خودش سزاوارتر نيستم ؟ گفتند : آرى ، هستى . فرمود : پس اين [ على ] مولاى كسى است كه من مولاى اويم . بار خدايا دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار . آنگاه عمر بن خطاب با او ملاقات كرد و گفت : گوارا باد ترا ، صبح را به شام آوردى در حالى كه مولاى هرمرد و زن باايمان هستى . 4 - حافظ ابويعلى موصلى ( م 307 ) اين داستان را در مسند خود از هدبه ، از حماد تا پايان سند و متن مذكور در طريق شيبانى روايت كرده است . 5 - حافظ ابو جعفر ، محمّد بن جرير طبرى ( م 310 ) بعد از ذكر حديث غدير گويد : سپس عمر على را ملاقات كرد و گفت : گوارا باد ترا اى پسر ابى طالب ، صبح كردى

--> ( 1 ) . مسند احمد بن حنبل : 4 / 281 .